X
تبلیغات
لوتوس
تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | | نویسنده :

نام کتاب: مغناطیس درمانی

تالیف: دکتر بانسال

ترجمه: مهرشاد عباسی

انتشارات: الباب

170 صفحه

مغناطیس درمانی(1)

دانشمندان آمریکایی نشان داده اند تغییرات میدان مغناطیسی محیطی می تواند بر وضع باکتریها اثر بگذارد. دکتر "بهاتاشاریا"، سلولهای سرطانی را در بدن موش و خرگوش کاشت و مشاهده کرد میدان مغناطیسی، سرعت رشد سلولها را کند یا متوقف می کند.

مغناطیس، پیگمانتاسیون موها را افزایش می دهد و در بعضی افراد باعث برگشت رنگ خاکستری مو به رنگ سیاه می شود.

نه تنها زمین بلکه بدن انسان به دلیل ماهیت آن و حتی کوچکترین اتمها نیز خاصیت مغناطیسی دارند. ما همه می دانیم که راه رفتن با پای برهنه بر روی چمن، خستگی و غم را از بدن و ذهن به در می برد و انسان در زمان کوتاهی به شادی و نشاط دست می یابد.

وقتیکه در رختخواب طوری می خوابیم که سر به طرف قطب شمال و پاها به طرف قطب جنوب است، جریان میدان مغناطیسی در بدن ما تسهیل می گردد و ما خواب آرامتری خواهیم داشت.

گاهی در ما نسبت به فرد بخصوصی که او را نمی شناسیم، بی دلیل احساس علاقه یا تنفر بوجود می آید. این موضوع به میدان مغناطیسی فرد مزبور مربوط است.

برای مغناطیس درمانی، تنها وسیله مورد نیاز، یک جفت آهن رباست. اگر پس از پنج سال یا بیشتر قدرت آهن رباها کم شوند می توان آنها را مجددا شارژ کرده، کارآیی دوباره بخشید.

استفاده از آهنرباها روزی ده دقیقه به علاوه نوشیدن روزی سه بار آب مغناطیسی شده می تواند خستگیها و آلام عصبی را برطرف سازد.

قطب شمال آهنربا در درمان بیماری هایی مانند عفونت گوش، دندان، تیرویید، کلیه، زخم ها و تومورها، سرطانها، مفاصل، دملها، سوختگی ها و اگزما مؤثر است.

 از سوی دیگر قطب جنوب آهنربا در بهبود تمام دردهای عصبی، خشکی، تورمها، ضعف دستگاه گوارشی، سستی اندامها، ضعف ماهیچه ها، نفخ شکم و بیماریهای قلبی مفید است.



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 | | نویسنده :

نام کتاب: انسان از منظری دیگر

نویسنده: محمد علی طاهری

189 صفحه

چه عواملی باعث می شود که مدیر بدن برای سلول یا سلولها، دستور و شرح وظیفه ی اشتباه صادر کند؟ سلولی دچار پر کاری (سرطان) یا کم کاری شود؟

جواب این است که بخش زیادی از انرژی مدیر بدن هدر رفته و تلف می شود. یکی از دلایل اتلاف انرژی ذهنی عبارت است از :

درگیری بیش از حد این مدیریت با مسائلی که هیچ ارتباطی با فرد نداشته و تاثیری در زندگی او ندارند.

عابری که از پیاده رویی عبور می کند و صدها نفر از برابر او می گذرند، همه افراد را از نظر چاقی و لاغری، زیبایی و زشتی، کوتاهی و بلندی قد بررسی می کند، بدون اینکه این ارزیابی ها فایده ای برای او داشته باشد. این برآوردها باعث صرف انرژی ذهنی بسیاری شده، انرژی های این بخش مهم را به هدر می دهد. پس از آن مدیریت ذهن دچار اختلال و آشفتگی شده، در مدیریت جسم اختلال پدید می آید.

یک فرد در هر لحظه یا در فاز مثبت است یا در فاز منفی. انگار که یک دریچه فرضی به طور مرتب یا روی بخش مثبت را مسدود کند یا روی بخش منفی.

هر بخشی که مسدود شود، دیگر از جذب و دفع تشعشع مربوط به آن قسمت بی بهره خواهد ماند. از این رو تا آنجا که ممکن است باید در فاز مثبت ماند تا از ورود تشعشعات منفی به بدن جلوگیری شود.

در صورتی که به انسانی با محبت نگاه کنیم، آن فرد در معرض تشعشع مثبت قرار می گیرد و نگاه کردن با خشم و غضب به فرد، صدمه ها و آسیبهای بسیاری به او وارد می کند.

هنگامی که ما در فاز مثبت قرار داشته باشیم و تشعشع منفی به سوی ما فرستاده شود، به دلیل اینکه دریچه منفی مسدود است، قادر به نفوذ در درون ما نیست.

بر این اساس حضرت مسیح توصیه می فرمایند که حتی دشمنان خود را نیز دوست بداریم، زیرا لطمه ای که انسان در فاز منفی می بیند، بسیار بیشتر از آن است که تصور می کند.

 

 



تاريخ : جمعه یکم دی 1391 | | نویسنده :

نام کتاب: هاله نورانی

نویسنده: ریچارد وبستر

مترجم: نفیسه معتکف

انتشارات لیوسا

190 صفحه

شفابخشی از راه دعا، با استفاده از هاله نورانی است. فردی که در حال دعا کردن است، از راه تلفیق افکار و احساسات خود، بیدرنگ ارتعاشاتی را از هاله خود به سوی هاله فردی که برایش دعا می کند، می فرستد.

جک ولمن در کتابش شرح می دهد که وقتی در حال شفا دادن کسی ست، همیشه لازم نیست او را لمس کند، چون قادر است در حالی که دعا می خواند، با دستانش به هاله او ضربه بزند.

آسیب های وارد بر ماهیچه ها، به شکل حفره هایی سیاه در هاله پدیدار می شود. وقتی ماهیچه ها سلامت خود را بازیابند، این حفره ها از بین می رود.

وقتی جایی از بدن درد دارد، هاله کوچک می شود و به نظر می رسد خودش را جمع می کند.

بسیاری از شفادهندگان، حتی بر رنگهای بخصوصی تمرکز می کنند که هاله خودشان از آن رنگ ها تشکیل یافته است. سپس این رنگ ها را به بیمار خود انتقال می دهند. تمام این مراحل، روحی و ذهنی است.

همچنین به بیماران توصیه می شود به استنشاق در رنگ بپردازند. آنها در ذهن خود مجسم می کنند که چه رنگی کم شده یا ته کشیده است و نفسی عمیق در همان رنگ می کشند. بهتر است این کار در هوای آزاد و زیر نور خورشید انجام گیرد.

برای نمونه به بیمارانی که مبتلا به کم خونی هستند گفته می شود وقتی تمرینهای مربوط به رنگ را انجام می دهند، رنگ قرمز را مجسم کنند.

هر قسمت از بدن تحت نظارت رنگی متفاوت است و هر رنگ نیز ارتعاشی متفاوت دارد. اگر قسمتی از بدن ناخوش باشد، القای رنگ مناسب با ارتعاشی به اندازه ی ارتعاش همان رنگ به عضو بیمار کمک می کند و اثر شفادهنده دارد.

اگر گمان می کنید انرژی هاله شما در حال تخلیه است، راهکار ساده ای وجود دارد. با انگشت شست و اشاره هر دست حلقه ای بسازید، سپس حلقه ها را در هم قفل کنید. مجسم کنید انوار سپید رنگ درخشانی شما را در برگرفته است. چند لحظه ای احساس می کنید نیرویی دوباره یافته اید. البته بهتر است علت اصلی را برطرف کنید اما گاهی چاره ای نیست.

اگر شریک زندگی یا رئیستان باعث تخلیه انرژی شما می شوند، باید این عمل را هر روز یا حتی چند بار در روز انجام دهید.



تاريخ : جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 | | نویسنده :

نام کتاب: فالون دافا

نویسنده: لی هنگجی

هنگامی که فرد پس از مرگ دوباره به این دنیا بازمی گردد، مقداری از کارمای بیماری او، در سطح میکروسکپی به بدنش فشرده می شود .

با تولد دوباره بدن فیزیکی جدید درسطح، هیچ کارمای بیماری ندارد. با این حال در مورد کسانی که کارمای بسیار زیادی دارند استثناهایی وجود دارد . آنچه که از زندگی های قبلی در بدن فشرده شده بیرون می آید و وقتی به سطح این بدن فیزیکی رسید، انسان را بیمار می کند. اما معمولاً بیماری طوری ظاهر می شود که یک وضع خارجی در جهان فیزیکی سبب آن شده باشد.

مردم عادی هیچ راهی برای فهمیدن حقیقت واقعی علت بیماریها ندارند.

وقتی یک بار شخص بیمار می شود از دارو و انواع مختلف درمان ها استفاده می کند . با این کار بیماری مجدداً به داخل بدن فشرده می شود.  این فرد به جای پرداختن بدهی کارمای بیماری به سبب اشتباهش در زندگی گذشته، در این زندگی نیز کارهای بد دیگری انجام میدهد و دیگران را آزار میدهد و بدین ترتیب کارمای بیماری دیگری به دست می آورد که باعث بروز بیماری های مختلف می شود. با این حال دوباره دارو مصرف میکند یا از روش های درمانی مختلف استفاده می کند تا بیماری را به داخل بدنش باز گرداند. جراحی به طور سطحی تنها قسمتی از بدن را که در بعد فیزیکی قرار دارد برمی دارد، درحالی که کارمای بیماری در بعد دیگر کاملاً دست نخورده باقی می ماند.

وقتی شخص پس از مرگ دوباره متولد می شود هر کارمای بیماری که به دست آورده مجدد اً در بدنش فشرده می شود. این چرخه از یک دوره زندگی به یک دوره ی دیگر ادامه پیدا می کند به طوریکه مشخص نیست که چه اندازه کارمای بیماری در بدن شخص گرد می آید. به همین علت است که گفته ام انسان های امروزه با کارمایی که روی کارمایی دیگر قرار دارد به این مرحله آمده اند. یک شخص علاوه بر کارمای بیماری انواع دیگری از کارما را نیز دارد. بنابراین مردم در زندگی شان سختی ها، عذاب ها و تنش ها دارند. چگونه آنها می توانند بدون پرداخت کارما در طلب شادی باشند؟

امروزه مردم آنقدر کارما دارند که در آن غرق شده اند و آنها با چیزهای ناخوشایندی در هر زمان و در هر موقعیت روبرو میشوند. لحظه ای که شخص به خارج درب قدم میگذارد چیزهای بد منتظر او هستند. با این وجود هنگامی که اختلافی به وجود می آید، مردم آن را تحمل نمیکنند و قادر به درک این نیستند که آنها در حال بازپرداخت کارمای گذشته ی خودشان هستند. اگر با یک شخص از سوی دیگران به خوبی رفتار نشود، او با دیگران حتی بدتر رفتار میکند، بدین طریق قبل از بازپرداخت کارمای قدیمی کارمایی جدید ایجاد می کند. این باعث می شود ارزش های اخلاقی در جامعه روز به روز سقوط کند و هر کسی دشمن دیگری شود. بسیاری از مردم این را نمی توانند درک کنند: امروزه چه اتفاقی برای مردم افتاده است؟ چه بر سر اجتماع امروزی آمده است؟ این بسیار خطرناک خواهدبود اگر انسان ها به همین صورت ادامه دهند!

برای ما تزکیه کنندگان، به غیر از کارمایی که استاد از بین برده است، هنوز هم مقداری را باید خودمان پرداخت کنیم. بنابراین از لحاظ فیزیکی احساس راحتی نخواهید داشت، گویی از بیماری زجر می کشید. عمل تزکیه برای پاک کردن شما از منشأ زندگی تان است. بدن انسان مانند حلقه های طول عمر درخت است، به طوریکه هر حلقه شامل کارمای بیماری است، بنابراین بد نهای شما باید درست از مرکز پاک شوند. 

اگر کارما یک دفعه بیرون می آمد، قادر به تحمل آن نبودید و زندگی شما به خطر می افتاد. هر از چند گاه تنها یک یا دو تکه از آن می تواند به بیرون فرستاده شود و به شما اجازه میدهد تا بر آن غلبه کرده و با تحمل رنج، کارمایتان را بازپردازید، اما پس از اینکه کارما را از بدنهای شما پاک کردم، این فقط آن مقدار بسیار کوچکی است که برای خود شما باقی گذاشته شده است.

این حالت ادامه پیدا می کند تا زمانیکه تزکیه ی شما به بالاترین شکل از در-دنیای- سه گانه برسد(یعنی بدن سفید خالص). کارمای بیماری چیزی نیست که به طور تصادفی بتوان برای یک فرد عادی از بین برد؛ انجام این کار به دلخواه برای یک شخص عادی واقعاً به قوانین آسمان آسیب می رساند، زیرا این یعنی یک شخص می تواند هر کار بدی را انجام دهد بدون اینکه مجبور باشد کارمای آن را بپردازد.

این برای یک شخص کاملا غیر قابل قبول است که بدهی هایش را نپردازد، قانون آسمان این اجازه را نمیدهد! حتی درمان به طریق چیگونگ معمولی نیز تنها کارما را به درون بدن شخص می فرستد. هنگامی که یک شخص کارمای زیادی دارد و هنوز هم کارهای بد انجام میدهد، در این حالت هنگام مرگ با نابودی مواجه خواهدشد- نابودی کامل جسم و روح- که نیستیِ کامل است. هنگام درمان یک بیماری برای یک انسان، یک موجود روش نبین بزرگ می تواند دلیل کارمایی آن بیماری را به طور کامل از بین ببرد، اما این در اصل با هدف نجات مردم انجام می شود.

 



تاريخ : سه شنبه دهم خرداد 1390 | | نویسنده :

نادانی در وضعیت میل و آرزو گام بر می دارد، معصومیت وضعیتی ست که در آن عدم آرزو حکمفرماست، و چون هر دوی آنها از دانایی بی بهره اند، از این رو ما انسانها برای اینکه خودمان را راحت کنیم، آن دو را یکسان پنداشته ایم.

معصومیت گنجی بس گرانبهاست که فرزانگان پس از تحمل مشقات بسیار به آن دست می یابند. سادگی کودکانه باید به طریقی برطرف شود، برای اینکه سادگی در دنیایی که رقابت در آن حاکم است، به درد نمی خورد.

معصومیت از هر طریق ممکن مورد سوءاستفاده قرار می گیرد. ترس از اجتماع و ترس از این دنیا، از ما چنین آدمهایی ساخته و ما به نوبه خود سعی می کنیم که بچه هایمان افرادی زیرک، زرنگ و مطلع بار بیایند تا در جرگه آدمهای قدرتمند قرار بگیرند نه در طبقه انسانهای ضعیف و مظلوم.به محض اینکه کودک در این مسیر غلط گام بردارد و در آن پیش برود، تمام زندگی اش نیز بدان سو سوق داده می شود.

زمانی که متوجه شدید زندگی را از کف داده اید، اولین اصلی که باید مجددا به آن بازگردید، معصومیت است. وقوع چنین معجزه ای نیز تنها از طریق مراقبه ممکن است.

دومین اصل زندگی، زاير بودن است. خیلی عجیب است. آدمهایی که هنوز خودشان را نشناخته اند، می خواهند برای خود کسی باشند. آنها با وجود خویش بیگانه هستند، ولی هدفشان کسی شدن است.

"شدن نوعی بیماری است که روح را می آزارد."

هسته وجودی خویش را کشف کردن، شروع زندگی ست. آنگاه هر لحظه زندگی با کشفی جدید همراه است. هر لحظه شادی نو به ارمغان می آورد، رازی جدید درهایش را به رویت می گشاید و عشقی نو در وجودت می روید.

مراقبه برای تو، حساسیت، حس تعلق به دنیا و سکوتی با شکوه به ارمغان می آورد. این سکوت در پی دور ریختن زباله های دانش انباشته در مغزمان بدست می آید.

موسیقی واقعی، تلاش برای متجلی کردن سکوتی است که در مراقبه تجربه می شود. فرزانگان باستان گفته اند که همه هنرهای زیبا از مراقبه برخاسته اند. این هنرها تلاشی هستند تا به طریقی ناشناخته های دنیای درون را برای آنهایی که آمادگی زیارت دنیای درون را ندارند، انتقال دهند.

با افزایش درک تو از سکوت درون،احساس عشق و دوستی نیز در تو فزونی می یابد. جشن واقعی باید از زندگی تو، از درون تو سرچشمه بگیرد. زندگی بایستی جشنی مستمر باشد، آتش بازیی که تمام طول عمر ادامه می یابد. تنها در این صورت است که انسان رشد می کند و شکوفا می شود. هر اتفاقی را به جشن تبدیل کن.

اگر جهان هستی را همان گونه که یافته ایم ترک کنیم و آن را زیباتر نسازیم، بر علیه این جهان کار کرده ایم.



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 | | نویسنده :

نام کتاب: قطره ای در دریا

نویسنده: اوشو

مترجم: مجید پزشکی

نشر هودین

120 صفحه

با شروع مراقبه، معجزه ای رخ می دهد. بدنت جذاب و زیبا می شود. دیگر پر تنش و بی قرار نیست.به نور تبدیل شده است، سبک و رها. می توانی ببینی باری سنگین به بزرگی کوهها از بدنت خالی می شود. تمام سموم از بدنت پاکسازی می شود.

تفاوت بین شادی و غم، کم و کمتر می شود تا اینکه به زودی به نقطه تعادل می رسد. دیگر نه شادی و نه غمگین. لحظه ایست که خوش بودن را احساس می کنی.

آن آرامش، آن سکوت و آن تعادل، همان احساس خوشی است. هیچ قله ای وجود ندارد و هیچ دره ای. هیچ شب تاریک و هیچ شب مهتابی. تمام قطبهای متضاد از بین می روند.

تو دقیقا در میانه قرار می گیری.



تاريخ : شنبه سی ام بهمن 1389 | | نویسنده :
نام کتاب: یک زندگی، یک ترانه، یک رقص

نویسنده: اوشو

مترجم: سیروس سعدوندیان

نشر آویژه

145 صفحه

دوستی می تواند از دو نوع باشد. یکی آن گونه دوستی که شما در آن محبت گدایی می کنید و دیگری نیز گداست. طبیعتا دو گدا نمی توانند به یکدیگرکمک کنند. به زودی خواهند دید که گدایی کردنشان از یک گدا نیاز را دو برابر کرده یا تکثیر می کند. در عوض یک گدا، حالا دو گدا وجود دارد. و اگر بدبختانه آنها نیز بچه هایی داشته باشند، آنگاه یک شرکت کامل گدایان وجود خواهد داشت که مدام اعضایش در حال مطالبه اند و هیچ کس هم چیزی برای دادن ندارد.

بخشیدن، شما را بدبخت نمی کند. در واقع هر چه بیشتر از دست بدهید، از چشمه هایی که از وجودشان آگاه نبودید، آبهای تازه تری جاری می شوند.

                                       

آن هنگام که شما زیاد بدانید، زیاد بخوانید، یک روز ناگهان از پوچی تمامی دانسته هایتان آگاه می شوید، در می یابید که این دانش نیست. این قرضی است. دیگران هم می توانند این دانش را بشناسند، شما صرفا آن را جمع کرده اید. فقط جمع کردن زباله از درهای دیگر است، قرضی و مرده. 

                                            

شما از آن روی در عشق می افتید که نمی توانید تنها باشید. اگر زنی زیبا در دسترس نباشد، با زنی زشت نیز به همان نحو، گرفتار عشق می شوید. شما تنها برای گریختن از خویش، به سوی این یا آن در غلتیده اید. تمامی دنیای شما، ترفندهایی ست برای فرار از تنهایی تان.

                                          

زندگی دیالکتیکی است. بیافرین و بعد زندگی می گوید: نابود کن! زاده شو و سپس زندگی می گوید: بمیر!  به دست آر و آنگاه زندگی می گوید: از دست بده!  در اوج قله نفس باش، سپس مغاک بی نفسی شو.

                                            

نفس پوسته تخم مرغ است. از شما محافظت می کند، اما هنگامی که آماده شدید، پوسته را بشکنید، از نفس بیرون بیایید. نفس مجبور است بیفتد اما مدتی صبر می خواهد و شما فقط در صورتی می توانید آن را بیندازید که پرورشش دهید!

 



تاريخ : دوشنبه هفدهم خرداد 1389 | | نویسنده :

نام کتاب: یوگا و تندرستی

نویسندگان: سلوارا جان یسودیان، الیزابت هایک

برگردان: دکتر هوشمند ویژه، مینو حمیدی

نشر میترا

300 صفحه

اگر کسی به مدت طولانی از راه دهان تنفس کند، گرفتار کمبود جدی پرانا می شود. مقاومت بدنش سقوط می کند طوری که در برابر هر نوع بیماری، بی دفاع می شود. در دهان دستگاهی برای جذب پرانا وجود ندارد. فقط مواد شیمیایی موجود درهوا جذب می شود. از همه بدتر، تنفس دهانی موجب می شود به جای اینکه عوامل بیماریزای موجود در هوا از صافی بینی عبور کنند و به دام افتند، میان بر زده، از راه دهان مستقیم وارد ششها  شوند.ساختارهای دفاعی که در بینی وجود دارد، در دهان یافت نمی شود. دریافت مقادیر فراوانی پرانا از راه بینی باعث می شود که تن به یاری ششها از انرژی پر شود و پرانا از راه رگهای خونی، به درون ظریفترین مویرگهای خونی هم برسد.

اگر به خردسالان در دبستان یاد می دادند که از بینی نفس بکشند، امکان داشت نسلی نیرومندتر و باهوشتر پدید آیند.

کاملترین شیوه تنفس آن است که هر سه بخش پایینی، میانی و بالایی ششها از هوا پر شود. این شیوه تنفس قدیمی یوگایی است. در تنفس سطحی، فقط بخش بالایی ششها از هوا پر می شود.

یوگی ها هزاران سال پیش به این نکته پی بردند که اگر تمرینهای تنفسی همراه با حبس نفس باشد، مقدار زیادی پرانا در بدن ذخیره می شود که اثرات شگفت آوری نه تنها بر روی اندامهای تنفسی و گوارشی بلکه روی گردش خون و تمام دستگاه عصبی نیز دارد.



تاريخ : جمعه نهم بهمن 1388 | | نویسنده :

 

انسان از باغ بهشت رانده شد. دلیل اخراجش آن بود که تلاش کرد دانشور شود. او میوه ممنوعه دانش را از درخت چید. اگر تو شروع به دانش اندوزی کنی، ارتباطت را با قلب که باغ حقیقی است، از دست می دهی. قلب، همان باغ بهشت، همان بهشت عدن است و تمام تلاش من بر آن است تا به تو کمک کنم به طریقی دوباره وارد این باغ شوی . مزه میوه های آن را بچشی.

                                                           **********

شاید تو قصد یاری رسانی داشته باشی، اما اگر انرژی شادمانی در تو نباشد، اگر تو از این انرژی سرشار نباشی، ناگزیر آسیب خواهی رساند.

                                                        **********

من از رهروان خود نمی خواهم خدمتگزار بشریت باشند. می خواهم که مراقبه گر باشند. رقصنده باشند. خوش و خرم باشند تا آنگاه خدمت و خدمتگزاری انجام شود. هیچ احتیاجی به سخن گفتن در این باره نیست، خودش همچون سایه، پا به پای خودش می آید. خدمت به خلق به دنبال تو می آید و آنگاه، برکت آفرین می شود.

                                                        **********

تو می توانی حافظه خود را انباشته کنی. می توانی همه کتابخانه های دنیا  را در ان بیندوزی، اما خرد چیزی نیست که بتوان آن را اندوخت، زیرا خرد از راه ذهن حاصل نمی شود. خرد از راه قلب و عشق به دست می آید نه از راه منطق و استدلال. همه اسرار عالم بر تو آشکار می شوند اما از راه عشق نه از راه منطق و استدلال. از ره قلب، نه از راه سر.

                                                        **********

معلومات یعنی هیچ چیز. یک دستگاه کامپیوتر می تواند معلوماتی بسیار بیشتر از تو اندوخته باشد. آیا تو فکر می کنی یک دستگاه کامپیوتر روزی بتواند به روشنی برسد؟ غیر ممکن است.

                                                        **********

بدون آگاهی، تو هر روز جان خواهی کند. با آگاهی، برای نخستین بار، زندگی را آغاز خواهی کرد و آنگاه زندگی ات گسترده و گسترده تر ، پهناور وپهناورتر خواهد شد. روزی به اندازه ای خواهد رسید که نه فقط تو زنده خواهی بود بلکه هر چه به تو نزدیک شود، از تو زندگی خواهد یافت. دیگران را نیز در سحر و افسون خود سهیم خواهی کرد. از زندگی، از عشق و از نور سرشار خواهی شد.

                                                        **********

دانشکده ها، مدرسه ها و دانشگاه ها همگی به ما می آموزند چگونه ذهن را فعال کنیم اما هیچ کس به ما نمی آموزد چگونه ذهن را از کار بیندازیم. در زمان نیاز، ذهن به دردبه خور است، از آن استفاده کن. اما در زمانی که به آن نیازی نداری، آن را از کار بینداز و در سکوتی ژرف فرو برو، زیرا تنها در فضای آن سکوت است که خدا به دیدار تو می آید و تنها در آن سکوت است که از شکوه عظیم هستی آگاه می شوی. زندگی ناگهان چنان پرمعنا و پرمفهوم می شود که نمی توانی تصورش را بکنی. هر لحظه اش چنان گرانقدر میشود که نمی توانی از عهده شکرش برآیی.

                                                       

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم دی 1388 | | نویسنده :

نام کتاب: پرواز در تنهایی

نویسنده: باگوان شری راجنیش (اوشو)

مترجم: مجید پزشکی

انتشارات هودین

130 صفحه

گزیده هایی از کتاب:

 

ترسوها نمی توانند ساحل را ترک گویند و دین یعنی شهامت رهسپار شدن به ساحل ناشناخته ای که از این ساحل، نمی توان دیدش.

                                                        **********

آنگاه که خودآکاهی در تو جرقه زند، شگفت زده خواهی شد : سایه به سایه خودآگاهی، شادمانی خواهد آمد. با ژرف تر شدن خودآگاهی، شادمانی نیز ژرف ترخواهد شد. شادمانی پیامد خودآگاه شدن است.

                                                        **********

خدا، رقص و پایکوبی و آواز و ترانه است. خدا بر کسانی که غمگین و جدی هستند، ظاهر نمی شود. تو باید به پهناوری آسمان شوی و این، فقط در اوج شادمانی امکانپذیر است.

                                                        **********

ما منتظر می شویم تا کودکان به سن هجده یا بیست سالگی برسند سپس به آنها حق رای می دهیم، زیرا تا آن زمان، همه کس درخشندگی خود را از دست می دهد. همه احمق و کودن می شوند. آنگاه تو را یک بزرگسال می نامند.

                                                        **********

جامعه یکپارچه با قلب مخالف است، اما سر را نازپرورده می کند. سر را نظم و انضباط می دهد و تعلیم و تربیت می کند. جامعه قلب را ندیده می گیرد و از آن چشم پوشی می کند. زیرا قلب پدیده ای خطرناک است. سر یک دستگاه است. دستگاه ها همان گونه که هستند، خوبند، مطیع و فرمانبردار. از این رو سردمداران کلیسا، پدرها و مادرها همه به سر علاقه مندند. سر خوشایند همه هست. قلب برای وضع موجود، برای نظم و ترتیب جاری، برای مصلحتهای کذایی دردسرمی آفریند.

سر از راه منطق عمل می کند. می توان قانعش کرد. می توان هندو یا مسیحی اش کرد. میتوان کمونیست یا فاشیستش گرداند. با سر می توان همه کار کرد. تنها یک نظام آموزشی زیرکانه و راهکارهایی مکارانه لازم است.

قلب از راه عشق زندگی می کند و عشق را نمی توان در بند کشید. عشق اساساً سرکش است. هرگز به تکرارکهنه نمی پردازد. از این رو سر همیشه سنت گرا و محافظه کار است و قلب همیشه انقلابی و شورشی. تو فقط از راه قلب می توانی پیروز شوی. از راه عشق می توانی پیروز شوی نه از راه منطق.

                                                        **********

مردم، عاشق زندگی مرده، عاشق زندگی آرام و راحت هستند اما به بهای آن، شور و هیجان، ماجراجویی، ذوق و شوق را از کف می دهند. یادت باشد که نخستین اولویت و مقدم ترین چیز برای انسان هوشمند، جستجوی شادمانی است.

                                                    



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 | | نویسنده :

گمان نمی کنم کسی بیشتر از من گوشت خورده باشد. من تنها  گوشت را غذا حساب می کردم. بیشتر خوراک من، ران سرخ شده، مغز، جوجه، ماهی و ... بود. تنها به گوشت اعتقاد داشتم. به آنها که گوشت و عرق و سیگار مصرف نمی کردند، می خندیدم. در بچگی، همه نوع بیماریهای کودکی را پشت سر گذاشتم. سپس رماتیسم، بی خوابی، یبوست، آنژین، نقرس، تصلب شرایین، پروستات، ورم سخت پاها و ناراحتی های بی شمار دیگر، من را به حالی انداخته بودند که در 53 سالگی، به لب گور رسیده بودم. اگر پس از قربانی دادن دو طفل بی گناهم عقلم به سرم نرسیده بود، اکنون استخوانهای من در گور پوسیده بودند. هنگامی که مرده خواری را کنار گذاشتم، در اولین روزها، تنها گاز فراوان و درد شدید در روده احساس می کردم. اصلا اهمیت نمی دادم در عوض در همان روز اول، سر درد، بی خوابی، ناراحتی های قلبی، سنگینی و ترشی معده تقریبا از بین رفت.

ایدز از میمون به انسان سرایت کرده، اما میمونها به خاطر ایدز، گرفتار مشکل نشدند. برای آزمایش، قدری گوشت یا خوراک سرخ شده به میمون بدهید،  سپس ببینید چگونه نفرت خود را از آن نشان می دهد.

شادروان صادق هدایت، در کتابش تحت عنوان فواید گیاهخواری می گوید: " انسان باید از میوه و نباتات خام زندگانی نماید. پختن یعنی خراب کردن و از حال طبیعی خارج کردن خوراکها ... که در آن زهرها تولید می شود و تندرستی ما را از بین می برد.

از امام علی (ع) نقل شده که  شکم هایتان را گورستان حیوانات نکنید.

در "کتاب دبستان"، یکی دیگر از کتابهای کهن ایرانیان نوشته شده: " نشود که یزدانیان بزرگ، دهان به گوشت آلایند."

لامارتین شاعر حماسه سرای فرانسوی می گوید:

" گوشت حیوانات، مانند شکنجه روحی فریاد می کشد و مرگ را در درون تولید می کند."

باهوش ترین دانشمندان جهان، گیاه خوار بوده اند و پرهیز ار گوشتخواری را به پیروان خود سفارش می کردند. برخی از آنها از این قرارند:

ادیسون، تولستوی، بوعلی سینا، افلاطون، فیثاغورث و ...

در پخته خواری، همین که غذا وارد معده شد، بدن مثل آنکه سم خارجی وارد آن شده باشد، حالت دفاعی به خود گرفته و سربازان خود را که همان لوکوسیتها باشند، بسیج نموده و برای این کار، مقداری هم انرژی مصرف می کند ولی ناتوان از دفاع می شود. برای همین است که پخته خوار، بعد از غذا خوردن، سنگین و کسل می شود و میل دارد بیفتد و از هرگونه فعالیت جسمی و فکری باز می ماند.  به قول معروف، شکم سیر دوست ندارد مطالعه کند. به عبارت دیگر، غذای پخته، به جای اینکه به انسان انرژی ببخشد و قوا را تجدید کند، مقداری هم از نیروی موجود مصرف می کند. در گیاه خواری اما پدیده لوکوسیتوز هضم وجود ندارد و با آنزیمهایی که فراوان در مواد غذایی وجود دارند، هضم بی دردسر و سریعی فراهم می شود و به هیچ وجه، نیازی به صرف انرژی و سنتز بیشتر آلبومین نیست.

بعضی افراد پس از شصت یا هفتاد سال مرده خواری، با قلب ضعیف و رگهایی آلوده و جوم گرفته به امید به دست آوردن سلامتی، متوسل به ورزشهای سنگین یوگایی و ... می شوند، روی سر می ایستند، معلق می زنند و خود را دچار سکته قلبی کرده و تلف می شوند. مانند قهرمانانی که در سنینن بیست و پنج یا سی سالگی، از قهرمانی می افتند و با بدن های ضعیف و قلبهای بیمار، میدان را ترک می کنند.

 اصولاً ورزش برای مرده خواران، منافعی در بر ندارد مخصوصا ورزشهای سنگین. یک زنده خوار، از نشستن لذت نمی برد، او می خواهد همیشه در حرکت باشد، قدم بزند، بدود، برقصد.

آنها که طاقت آورده با اراده محکم از پخته خوردن دوری می جویند و منحصرا غذای خام، مخصوصا سبزی و میوه تازه می خورند، تنها پس از یکی دو هفته، حالت تعادل جدیدی در بدن خود احساس می کنند که بر حسب موارد مختلف، کم و بیش از این قرارند:

محکم راه رفتن، رنگ با طراوت، از بین رفتن سردرد ها، تازه تر شدن چهره و پوست و بدنی بدون پف و خیز، خوش خلقی و نشاط زیاد، خستگی کمتر، نداشتن کسالت پس از غذا، مقاومت در برابر بیماری ها، عکس العمل ملایمتر در برابر سخنان و کارهای ناپسند دیگران، دیر رنجی و گذشت و ...

پخته خوار خیال می کند سنگینی و کسالت پس از غذا و احیاناً هفت هشت تا آروغ زدن امری است طبیعی. ممکن است روزهای اول، لذت غذاهای پخته را نداشته باشید و ترک عادت، ساعتی شما را ناراحت کند، ولی در عوض، بیست و سه ساعت دیگر را بی رنج و شاداب به سر می برید.

خام گیاه خواری، بافتهای بدن را جوان می کند. سلولهای کهنه و فرسوده کم کم از بین می روند و سلولهای تازه و جوان جای آنها را می گیرند.

ان سفید، برنج صاف شده، شکر، شیرینی جات و ... هر یک به تنهایی ضررشان کمتر از گوشت نیست.

زنده خواران، به علم پزشکی احتیاجی ندارند. اگر پزشکان و داروفروشان بفهمند که گناه مرگ چند صد نفر بر گردن هر یک از آنهاست، نه تنها از کار خود دست می کشند، بلکه تمام ثروت خود را برای پیشرفت زنده خواری فدا خواهند کرد. در 95 در صد موارد، احتیاج به عمل جراحی نیست ولی پول، خیلی خوب چیزی ست.

ضرر غذای مرده به مراتب بیش از ضرر سیگار و تریاک است چون یک بخش از سم سیگار و تریاک از راه ریه دفع می گردد ولی  سمومی که از غذاهای کشته شده تولید می شوند، تماما وارد خون انسان شده، مستقیما سبب بیماری و مرگ می گردند.

با زنده خواری،عوض اینکه شخص روز به روز به طرف پیری برود، روز به روز جوان تر می گردد.

دکتر آوانسیان می نویسد: کلیه بیماری ها نتیجه داخل کردن غذاهای پخته، مواد مرده و غیر طبیعی و سمی دیگر به بدن می باشد.

غذای مرده، سلولهای مریض و مفت خور و بی فایده بوجود می آورد و موجب چاقی غیر طبیعی می شود که مردم بی اطلاع،  آن را نیرومندی و قوت می پندارند. اصولا کلیه بیماری های انسان، تنها یک علت اساسی دارند و آن عبارت است از وارد کردن مواد مرده از قبیل:

کلیه غذاهای پخته، غذاهای حیوانی (زنده یا مرده)، داروهای شیمیایی، مواد مخدر، نوشابه های الکلی و غیرالکلی، دخانیات، شیرینی جات و مانند آنهاست. علاقه زیادی که یک مرده خوار در برابر غذای مرده احساس می کند، گرسنگی نیست بلکه اشتهای کاذب است که بدن معتاد در برابر مواد سمی احساس می کند. او شکم خود را با مواد کشته شده پر می کند تا احساس سیری نماید، در حالی که بدن وی از فرط گرسنگی واقعی می نالد.

بدن مرده خوار، از دو نوع سلول اصلی تشکیل شده است: سلولهای اصلی و سلولهای زاید. خوردن غذای زنده گیاهی، سبب ایجاد سلولهای طبیعی و سالم و متخصص می گردد حال آنکه خوردن غذای غیر طبیعی و مرده، سلولهای ناتوان و مریض و مفتخور بوجود می آورد. کلیه بیماری های انسانی، در این سلولهای زاید تمرکز یافته اند. بعضی اوقات وزن این سلولهای زاید در یک شخص، به 60 تا 70 کیلوگرم می رسد و این خود بیماری ای ست که این شخص در آغوش گرفته و با خود می گرداند و با سعی و کوشش فراوان آن را می پروراند و تغذیه می کند. وقتی بیماری تصمیم می گیرد از غذای طبیعی تغذیه کند، از روز اول، سلولهای زاید بدن او از گرسنگی، شروع بع مردن می کنند و سموم انباشته شده در بدن او حل شده و از بدن خارج می گردند. این در حالی ست که سلولهای اصلی بدن با بدست اوردن مقدار کافی غذای طبیعی، روز به روز افزایش می یابند و در نتیجه، غده ها و عضوهای بدن، فعالیت اصلی خود را از سر می گیرند. گاهی که از جلوی داروخانه رد می شوم، می خواهم فریاد بکشم و این بدبختها را از خطرات این کار بی خردانه آگاه کنم. سمومی که باید موزه ها را با آن پر کرد تا نسلهای آینده با وحشت به آن نگاه کنند. زیرا کلیه بیماری ها، به هر نوع و شکل هم که باشد، تنها یک علت دارد و مرده خواری ست و یک درمان اساسی و قطعی دارد و آن زنده خواری ست. غذای یک انسان باید از سلولهای زنده تشکیل شده باشد، اصولا غذای کشته شده، هیچ ارزش غذایی ندارد.

شیر، ماست، پنیر، کره و مانند آنها هیچ ارزش غذایی ندارند و تنها سلولهای بی ارزش را تغذیه می کنند. میکروبها تنها در این سلولهای بی ارزش اثر می گذارند. سلولهای اصلی بدن انسان که از غذای طبیعی بوجود می آیند، از میکروبها باکی ندارند، آنها می توانند میکروبها را خورده و هضم کنند. بنابراین در دنیای زنده خواران، بحث میکروب خاتمه می پذیرد.

مردم متمدن، هشتاد در صد غذای طبیعی را که از زمین بدست می آورند، بوسیله اتش جاهلانه نابود می کنند سپس می نشینند از کمبود مواد غذایی صحبت می کنند. اگر یک مرده خوار هفته ای یک خوشه انگور می خورد، همین یک خوشه انگور سلولهای او را تغذیه می کند و زنده نگه می دارد. اگر تنها گندم به صورت زنده مصرف شود، می تواند  پنج شش برابر جمعیت دنیا را تغذیه کند.



تاريخ : دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 | | نویسنده :

 

نام کتاب : دل به دریا بزن

نویسنده  باگوان شری راجنیش (اوشو)

مترجم : مجید پزشکی

انتشارات هودین

100 صفحه

دلنشین ترین آواز، آواز بی آوازخوان است. آواز آنگاه زیباست، که آوازخوان تو نیستی، بلکه خدا آوازخوان است. آنگاه که یک نی میان تهی هستی، هیچ مانعی درتو نیست و خدا بر تو می دمد. تو فقط باید مانع ایجاد نکنی و سد راه نشوی. اگر بگذاری خدا از راه تو جاری شود، زندگی چنان پرشکوه و باعظمت می شود که نمی توانی تصورش را بکنی. و هیچ چیز زیباتر از زمانی نیست که تو دیگر درمیان نیستی و خدا آزادانه از راه تو جاری می شود.

                                                        **********

به درون برو و عشق را پیدا کن، وقتی که پیدایش کردی، نثارش کن ضیافتی برپا کن !

                                                        **********

سکوت پیشه کن تا احساس کنی عشق خداوند از همه طرف بر تو جاری می شود. ناگهان به این آگاهی می رسی که از تو مراقبت میشود. تو را به حال خود رها نکرده اند.

                                                       **********

اگر از آسان گیری غافل بمانی، از سرخوشی غافل خواهی ماند. این دو، دو روی یک سکه اند. آسان گیر بودن، شرط اساسی سرخوش بودن است. همه چیز را یک سرگرمی تلقی کن. حتی باید مرگ را نیز بازی و سرگرمی تلقی کرد.

                                                        **********

زندگی یک نمایش بزرگ است. ما در شرق، آن را نمایش خدا میخوانیم. هیچ کس در این نمایش، نقش خود را جدی نمیگیرد. اگر ثروتمند هستی یا فقیر، آن را جدی نگیر. ما فقط نقش مان را در نمایش زندگی ایفا میکنیم. تا آنجا که می توانی، نقشت را به زیبایی ایفا کن اما پیوسته به یاد آور که همه چیز یک بازی است. .آنگاه که مرگ فرا رسد، آخرین پرده نمایش فرو می افتد و تمام بازیگران ناپدید میشوند. همه شان به انرژی کیهانی تبدیل می شوند. اگر با یاد داشتن این موضوع در دنیا زندگی کنی، از تمامی بدبختیها رها میشوی. بدبختی، نتیجه جدی گرفتن و شادمانی، نتیجه آسان گرفتن زندگی است.

                                                        **********

خورشید برآمده ولی ما با چشمانی بسته نشسته ایم.گشودن چشمها، کاری است بس آسان. به محض اینکه چشمانت را بگشایی، تاریکی ناپدید خواهد شد. خدا همیشه حاضر، در دسترس و آماده است تا تو را از عشق و شور و نشاط لبریز سازد. آماده است تا تو را غرق نعمت کند اما تو بسته هستی. آماده دریافت از خدا نیستی.

                                                        **********

همه چیز یک جشن الهی است. زنگی و مرگ، پیوند و جدایی، کودکی و جوانی و پیری ... . اگر همه چیز را جشن بگیری، یک ستایشگر واقعی، یک دیندار حقیقی می شوی.

                                                        **********

همیشه به یاد داشته باش که این لحظه، ممکن است تنها لحظه ای باشد که در اختیار داشته باشی و لحظه دیگر، وجود نداشته باشد. اگر چنین شود، همه زندگیت دگرگون می شود. چیزهای کوچک زندگی زیبا می شوند.  مادی و خاکی، مقدس می شود و عادی، خارق العاده.

                                                        **********

هیچ راهی برای ابراز شکرگزاری از خداوند وجود ندارد. موهبت او چنان عظیم است که ما لایقش نیستیم. او از روی بی نیازی خویش به ما بخشیده است. آگاه بودن از این نکته و احساس کردنش،، شادمانی می آفریند و از آن شادمانی، شکرگزاری از هستی به پا می خیزد.

                                                        **********

من به خدا و بهشت چندان علاقه مند نیستم، بلکه علاقه مند عشقم. زیرا کسی که بداند عشق چیست، ناگزیر می داند که خدا چیست و نه برعکس. اگر تو به خدا باور داشته باشی، ممکن است ندانی که عشق چیست. در حقیقت باوریافتگان به خدا بیشترین تنفر را روی زمین ایجاد کرده اند. هیچ کس دیگر تا این حد شرارت نیافریده است. و این ماجرا، قرنهاست که ادامه دارد. هیچ گناهکاری آنقدر گناه نکرده است که مقدس نمایان کرده اند.  انسان عاشق نمی تواند مدت زیادی دوری خدا را تاب آورد. حتی اگر بخواهد از خدا بگریزد، نمیتواند. او خدا را خواهد یافت.

                                                        **********

اگر در جستجوی شادمانی هستی، همه کس و همه چیز را غرق در شادمانی کن. اگر عشق می خواهی، عشق بورز. هستی خسیس نیست. با دست و دلبازی می بخشد. اما هستی زمانی می بخشد که تو قبلا بخشیده باشی و چند برابر آنچه را که تو بخشیده ای، باز پس می دهد.

                                                        **********

ما هر چه را که در خود بیافرینیم، دارای مرکز آهن ربایی می شود. میدانی از انرژی ایجاد می کند و در این میدان انرژی، اتفاقات روی می دهند. پس اگر به دنبال شادمانی هستی، باید هر قدر که می توانی شادی بیافرینی تا هزار برابر بیشتر از آن شادی، نصیب تو شود.

                                                        **********

شادمانی، موسیقی است و زمانی نواخته می شود که تمام اجزای تو، یعنی بدن، ذهن و قلب و وجودت با هماهنگی کامل عمل کنند. آنگاه زندگی تو، یک همنوازی (ارکستر) می شود. تو معمولاً از سر و صدایی در هم و برهم پر هستی، نه از یک موسیقی هماهنگ. بدنت میل و آرزوهای خود را فریاد می زند. فقط به فکر رفع نیازهای خود است. ذهنت پیوسته بر هوسها و جاه طلبی های خود پافشاری می کند. هیچ توجهی به قلب ندارد.

خودآگاهی رهبر ارکستر می شود و اندک اندک بخشهای مختلف وجودت را به هماهنگی با یکدیگر ترغیب می کند. پس تمام انرژی ات را صرف خودآگاهی کن و مراقبه گر شو تا آن موسیقی شورانگیز نواخته شود.

                                                        **********

هستی به این دلیل بی تفاوت به نظر می رسد که ما عشق نمی ورزیم، یکنواخت و خسته کننده هستیم. اگر به هرچه هست ،به رودخانه، به کوه، به ستارگان، به انسانها، به حیوانها عشق بورزی، و با همه هستی، گرم و صمیمی شوی، هستی با تو گرم و صمیمی می شود. تو هر چه باشی، هستی برای تو همان گونه هست.

                                                        **********

بیاموز که دوباره همچون یک کودک بخندی، آگاهانه و از ته دل بخند. اگر چنین کنی، با اتفاقی شگرف روبرو می شوی. وقتی تو از ته دل بخندی، از خود بیخود می شوی و در این حالت بیخودی ست که می توانی خدا را بشناسی.

                                                        **********

زندگی را تا آنجا که می توانی آسان بگیر. زندگی را هر قدر آسانتر بگیری، روشنی بیشتری می یابی. هر قدر زندگی را آسانتر بگیری، از نور سرشارتر می شوی.

                                                        **********

زمانی که خطر کنی و دل به دریا بزنی، آنگاه هوش و خردی فراوان از تو فوران می کند. همچون یک شمشیر، تیز می شوی. اما مردم هرگز خطر نمی کنند. شمشیرشان روز به روز بیشتر زنگار می زند. آیینه وجودشان، گرد و غبارمی اندوزد. یگانه راه ممکن، زندگی در حرارت صد درجه است. زیرا در این درجه تبخیر صورت می گیرد و "خود" تو از میان بر می خیزد.

                                                        **********

آرامش همچون گل است. گلها از جایی ناشناخته و اسرارآمیز پدید می آیند، اما همیشه می آیند. تلاش کن و اطمینان داشته باش که وقتی موقعش برسد، گلها خواهند آمد. برای محمد، برای مسیح، برای بودا نیز چنین شد.

خدا هیچ سوگلی ندارد !

                                                        **********

شاد بودن، عین دینداری و غمگین بودن، عین بی دینی است. شاید شیطان، این مردم را فریفته است. خدا فقط می تواند سرور و شادمانی باشد. پس شادمان باش و بگذار شادی ات، عبادت شود.

                                                        **********

از نشستن بدون دلیل و انگیزه در سکوت، لذت ببر. در سکوت نشستن، نفس کشیدن، وجود داشتن، گوش دادن به پرندگان یا به تماشا نشستن تنفست. اندک اندک رایحه ای تازه از تو برخواهد خاست. آن رایحه، آن توازن، آن آرامش، آن سکون، همان مراقبه است.

                                                        **********

قصد من آن است که انسان دوباره در زمین ریشه بدواند تا جانی دوباره بیابد. تا پر برگ و پرگل و سبز شود. تو تا زمانی که گل ندهی، ناخوشنود می مانی. یک درخت زمانی کامروا می شود که گل بدهد. انسان نیز این گونه به کامروایی می رسد. شکوفایی گلهای عشق، شادی، رهایی، خرد. تنها شکوفایی این گلها به تو احساس کامروایی می دهد و انسانی که به کامروایی رسیده است، هیچ گاه غمگین نیست.



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 | | نویسنده :

 

فرزانه هر روز در سفر است

بدون اینکه خانه اش را ترک کند

 

هر اندازه مناظر مقابلش باشکوه باشند

به آرامش او خدشه ای وارد نمی سازد

 

اگر در وجودتان تزلزلی ایجاد شود

ارتباط با ریشه خود را از دست می دهید

 

اگر اجازه دهید ناآرامی به وجودتان رخنه کند

ارتباط با اصل خود را از دست می دهید



تاريخ : شنبه سوم مرداد 1388 | | نویسنده :

اگر می خواهید پر باشید

خالی شوید

اگر می خواهید همه چیز از آن شما باشد

هیچ نخواهید

تاريخ : شنبه سوم مرداد 1388 | | نویسنده :
 

وقتی کشور دچار آشوب می شود، میهن پرستی رونق می گیرد