تبليغاتX
لوتوس

لوتوس

نادانی در وضعیت میل و آرزو گام بر می دارد، معصومیت وضعیتی ست که در آن عدم آرزو حکمفرماست، و چون هر دوی آنها از دانایی بی بهره اند، از این رو ما انسانها برای اینکه خودمان را راحت کنیم، آن دو را یکسان پنداشته ایم.

معصومیت گنجی بس گرانبهاست که فرزانگان پس از تحمل مشقات بسیار به آن دست می یابند. سادگی کودکانه باید به طریقی برطرف شود، برای اینکه سادگی در دنیایی که رقابت در آن حاکم است، به درد نمی خورد.

معصومیت از هر طریق ممکن مورد سوءاستفاده قرار می گیرد. ترس از اجتماع و ترس از این دنیا، از ما چنین آدمهایی ساخته و ما به نوبه خود سعی می کنیم که بچه هایمان افرادی زیرک، زرنگ و مطلع بار بیایند تا در جرگه آدمهای قدرتمند قرار بگیرند نه در طبقه انسانهای ضعیف و مظلوم.به محض اینکه کودک در این مسیر غلط گام بردارد و در آن پیش برود، تمام زندگی اش نیز بدان سو سوق داده می شود.

زمانی که متوجه شدید زندگی را از کف داده اید، اولین اصلی که باید مجددا به آن بازگردید، معصومیت است. وقوع چنین معجزه ای نیز تنها از طریق مراقبه ممکن است.

دومین اصل زندگی، زاير بودن است. خیلی عجیب است. آدمهایی که هنوز خودشان را نشناخته اند، می خواهند برای خود کسی باشند. آنها با وجود خویش بیگانه هستند، ولی هدفشان کسی شدن است.

"شدن نوعی بیماری است که روح را می آزارد."

هسته وجودی خویش را کشف کردن، شروع زندگی ست. آنگاه هر لحظه زندگی با کشفی جدید همراه است. هر لحظه شادی نو به ارمغان می آورد، رازی جدید درهایش را به رویت می گشاید و عشقی نو در وجودت می روید.

مراقبه برای تو، حساسیت، حس تعلق به دنیا و سکوتی با شکوه به ارمغان می آورد. این سکوت در پی دور ریختن زباله های دانش انباشته در مغزمان بدست می آید.

موسیقی واقعی، تلاش برای متجلی کردن سکوتی است که در مراقبه تجربه می شود. فرزانگان باستان گفته اند که همه هنرهای زیبا از مراقبه برخاسته اند. این هنرها تلاشی هستند تا به طریقی ناشناخته های دنیای درون را برای آنهایی که آمادگی زیارت دنیای درون را ندارند، انتقال دهند.

با افزایش درک تو از سکوت درون،احساس عشق و دوستی نیز در تو فزونی می یابد. جشن واقعی باید از زندگی تو، از درون تو سرچشمه بگیرد. زندگی بایستی جشنی مستمر باشد، آتش بازیی که تمام طول عمر ادامه می یابد. تنها در این صورت است که انسان رشد می کند و شکوفا می شود. هر اتفاقی را به جشن تبدیل کن.

اگر جهان هستی را همان گونه که یافته ایم ترک کنیم و آن را زیباتر نسازیم، بر علیه این جهان کار کرده ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت   توسط نویسنده 

نام کتاب: عشق، رقص زندگی

نویسنده: اوشو

گردآوری و ترجمه: بابک ریاحی پور و فرشید قهرمانی

نشر آویژه

176 صفحه

آیا تا به حال بوفالو یا الاغی را کسل دیده اید؟ انسان تنها موجودی است که احساس کسالت می کند. کسل شدن یعنی اینکه راه و روش زندگیت غلط است و نشانه ای میمون برای آغازی نو. اگر انسان کاری را انجام دهد که از ته دل می خواهد، هیچ گاه کسل نمی شود. آدمهایی که ظاهر و باطنشان یکی ست،  کسل نمی شوند. کل انسانیت دچار کسالت شده. آنکه می بایست عارف می شد، ریاضیدان شده. آن که می بایست شاعر می شد، تاجر شده. اگر آدم در زندگی آماده ریسک کردن باشد، کسالت و دلمردگی در یک لحظه ناپدید می شود.

من می خواهم از شما زوربای بودایی به وجود بیاورم.

نیلوفر آبی قبل از شکوفا شدن، باید از میان لجن مرداب بگذرد. راهب چون از لجن گریخته، هرگز نمی تواند به نیلوفر آبی تبدیل شود. بدون تجربه این دوگانگی و زندگی در لجن، نیل به فراسو ممکن نیست.

 

در اندوه غرق نشو بلکه نظاره گر آن باش و از آن لذت ببر، زیرا اندوه زیبایی های خاص خود را دارد. اندوه عمق دارد در حالی که شادی سطحی ست.  به درون این عمق گام بردار و نظاره گر آن باش. تو به قدری در اندوه غرق می شوی که به زیبایی های لحظات اندوه پی نمی بری.

اگر به وادی اندوه قدم بگذاری، ناگهان پی می بری که اندوه همچون شیء است که تو شاهد و نظاره گر آن هستی و به یکباره احساس شادی می کنی، چه اندوه زیبایی!  آدم می تواند در عمق بی انتهای آن فرو رود و سپس کاملا شاداب از آن سربرآورد، همچون استراحتی جانبخش.

تو وقتی غمگین می شوی، سعی می کنی که از آن بگریزی. هیچ گاه با غم به مراقبه نمی پردازی.ترجیح می دهی به ملاقات کسی بروی یا روزنامه بخوانی تا اندوه خود را فراموش کنی. به تو گفته اند که اندوه، چیز بدیست در حالی که هیچ بدی در آن وجود ندارد. اندوه یکی از قطبهای زندگیست. شادی یک قطب است، اندوه قطب دیگر. زندگی متشکل از غم و شادی، چند بعدی ست. هم زمان در هر دو بعد سطحی و عمقی گسترش می یابد.

در نظر من زندگی در کل، مطلوب و خوشایند است. وقتی زندگی را در کلیت خویش درک کنی، می توانی جشن بگیری. جشن گرفتن یعنی شکرگذاری بابت هر آنچه که زندگی هر آنچه که خداوند به تو اعطا می کند. هر رخدادی را جشن بگیر، اندوه خود را جشن بگیر.

یک بار سعی کن و خواهی دید که می توانی. غمگین هستی؟ برقص، چرا که اندوه بسیار زیباست، همچون گلی خاموش که در نهادت شکوفا شده است. برقص و لذت ببر و ناگهان احساس می کنی که اندوه به تدریج ناپدید می شود. تو در واقع انرژی موجود در اندوه را دگرگون کرده ای. این کار یعنی کیمیاگری، تبدیل فلزی پست به فلزی برتر همچون طلا.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت   توسط نویسنده 

نام کتاب: قطره ای در دریا

نویسنده: اوشو

مترجم: مجید پزشکی

نشر هودین

120 صفحه

با شروع مراقبه، معجزه ای رخ می دهد. بدنت جذاب و زیبا می شود. دیگر پر تنش و بی قرار نیست.به نور تبدیل شده است، سبک و رها. می توانی ببینی باری سنگین به بزرگی کوهها از بدنت خالی می شود. تمام سموم از بدنت پاکسازی می شود.

تفاوت بین شادی و غم، کم و کمتر می شود تا اینکه به زودی به نقطه تعادل می رسد. دیگر نه شادی و نه غمگین. لحظه ایست که خوش بودن را احساس می کنی.

آن آرامش، آن سکوت و آن تعادل، همان احساس خوشی است. هیچ قله ای وجود ندارد و هیچ دره ای. هیچ شب تاریک و هیچ شب مهتابی. تمام قطبهای متضاد از بین می روند.

تو دقیقا در میانه قرار می گیری.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت   توسط نویسنده 

نام کتاب: یک زندگی، یک ترانه، یک رقص

نویسنده: اوشو

مترجم: سیروس سعدوندیان

نشر آویژه

145 صفحه

دوستی می تواند از دو نوع باشد. یکی آن گونه دوستی که شما در آن محبت گدایی می کنید و دیگری نیز گداست. طبیعتا دو گدا نمی توانند به یکدیگرکمک کنند. به زودی خواهند دید که گدایی کردنشان از یک گدا نیاز را دو برابر کرده یا تکثیر می کند. در عوض یک گدا، حالا دو گدا وجود دارد. و اگر بدبختانه آنها نیز بچه هایی داشته باشند، آنگاه یک شرکت کامل گدایان وجود خواهد داشت که مدام اعضایش در حال مطالبه اند و هیچ کس هم چیزی برای دادن ندارد.

بخشیدن، شما را بدبخت نمی کند. در واقع هر چه بیشتر از دست بدهید، از چشمه هایی که از وجودشان آگاه نبودید، آبهای تازه تری جاری می شوند.

                                       

آن هنگام که شما زیاد بدانید، زیاد بخوانید، یک روز ناگهان از پوچی تمامی دانسته هایتان آگاه می شوید، در می یابید که این دانش نیست. این قرضی است. دیگران هم می توانند این دانش را بشناسند، شما صرفا آن را جمع کرده اید. فقط جمع کردن زباله از درهای دیگر است، قرضی و مرده. 

                                            

شما از آن روی در عشق می افتید که نمی توانید تنها باشید. اگر زنی زیبا در دسترس نباشد، با زنی زشت نیز به همان نحو، گرفتار عشق می شوید. شما تنها برای گریختن از خویش، به سوی این یا آن در غلتیده اید. تمامی دنیای شما، ترفندهایی ست برای فرار از تنهایی تان.

                                          

زندگی دیالکتیکی است. بیافرین و بعد زندگی می گوید: نابود کن! زاده شو و سپس زندگی می گوید: بمیر!  به دست آر و آنگاه زندگی می گوید: از دست بده!  در اوج قله نفس باش، سپس مغاک بی نفسی شو.

                                            

نفس پوسته تخم مرغ است. از شما محافظت می کند، اما هنگامی که آماده شدید، پوسته را بشکنید، از نفس بیرون بیایید. نفس مجبور است بیفتد اما مدتی صبر می خواهد و شما فقط در صورتی می توانید آن را بیندازید که پرورشش دهید!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت   توسط نویسنده 

نام کتاب: یوگا و تندرستی

نویسندگان: سلوارا جان یسودیان، الیزابت هایک

برگردان: دکتر هوشمند ویژه، مینو حمیدی

نشر میترا

300 صفحه

اگر کسی به مدت طولانی از راه دهان تنفس کند، گرفتار کمبود جدی پرانا می شود. مقاومت بدنش سقوط می کند طوری که در برابر هر نوع بیماری، بی دفاع می شود. در دهان دستگاهی برای جذب پرانا وجود ندارد. فقط مواد شیمیایی موجود درهوا جذب می شود. از همه بدتر، تنفس دهانی موجب می شود به جای اینکه عوامل بیماریزای موجود در هوا از صافی بینی عبور کنند و به دام افتند، میان بر زده، از راه دهان مستقیم وارد ششها  شوند.ساختارهای دفاعی که در بینی وجود دارد، در دهان یافت نمی شود. دریافت مقادیر فراوانی پرانا از راه بینی باعث می شود که تن به یاری ششها از انرژی پر شود و پرانا از راه رگهای خونی، به درون ظریفترین مویرگهای خونی هم برسد.

اگر به خردسالان در دبستان یاد می دادند که از بینی نفس بکشند، امکان داشت نسلی نیرومندتر و باهوشتر پدید آیند.

کاملترین شیوه تنفس آن است که هر سه بخش پایینی، میانی و بالایی ششها از هوا پر شود. این شیوه تنفس قدیمی یوگایی است. در تنفس سطحی، فقط بخش بالایی ششها از هوا پر می شود.

یوگی ها هزاران سال پیش به این نکته پی بردند که اگر تمرینهای تنفسی همراه با حبس نفس باشد، مقدار زیادی پرانا در بدن ذخیره می شود که اثرات شگفت آوری نه تنها بر روی اندامهای تنفسی و گوارشی بلکه روی گردش خون و تمام دستگاه عصبی نیز دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت   توسط نویسنده 

 

انسان از باغ بهشت رانده شد. دلیل اخراجش آن بود که تلاش کرد دانشور شود. او میوه ممنوعه دانش را از درخت چید. اگر تو شروع به دانش اندوزی کنی، ارتباطت را با قلب که باغ حقیقی است، از دست می دهی. قلب، همان باغ بهشت، همان بهشت عدن است و تمام تلاش من بر آن است تا به تو کمک کنم به طریقی دوباره وارد این باغ شوی . مزه میوه های آن را بچشی.

                                                           **********

شاید تو قصد یاری رسانی داشته باشی، اما اگر انرژی شادمانی در تو نباشد، اگر تو از این انرژی سرشار نباشی، ناگزیر آسیب خواهی رساند.

                                                        **********

من از رهروان خود نمی خواهم خدمتگزار بشریت باشند. می خواهم که مراقبه گر باشند. رقصنده باشند. خوش و خرم باشند تا آنگاه خدمت و خدمتگزاری انجام شود. هیچ احتیاجی به سخن گفتن در این باره نیست، خودش همچون سایه، پا به پای خودش می آید. خدمت به خلق به دنبال تو می آید و آنگاه، برکت آفرین می شود.

                                                        **********

تو می توانی حافظه خود را انباشته کنی. می توانی همه کتابخانه های دنیا  را در ان بیندوزی، اما خرد چیزی نیست که بتوان آن را اندوخت، زیرا خرد از راه ذهن حاصل نمی شود. خرد از راه قلب و عشق به دست می آید نه از راه منطق و استدلال. همه اسرار عالم بر تو آشکار می شوند اما از راه عشق نه از راه منطق و استدلال. از ره قلب، نه از راه سر.

                                                        **********

معلومات یعنی هیچ چیز. یک دستگاه کامپیوتر می تواند معلوماتی بسیار بیشتر از تو اندوخته باشد. آیا تو فکر می کنی یک دستگاه کامپیوتر روزی بتواند به روشنی برسد؟ غیر ممکن است.

                                                        **********

بدون آگاهی، تو هر روز جان خواهی کند. با آگاهی، برای نخستین بار، زندگی را آغاز خواهی کرد و آنگاه زندگی ات گسترده و گسترده تر ، پهناور وپهناورتر خواهد شد. روزی به اندازه ای خواهد رسید که نه فقط تو زنده خواهی بود بلکه هر چه به تو نزدیک شود، از تو زندگی خواهد یافت. دیگران را نیز در سحر و افسون خود سهیم خواهی کرد. از زندگی، از عشق و از نور سرشار خواهی شد.

                                                        **********

دانشکده ها، مدرسه ها و دانشگاه ها همگی به ما می آموزند چگونه ذهن را فعال کنیم اما هیچ کس به ما نمی آموزد چگونه ذهن را از کار بیندازیم. در زمان نیاز، ذهن به دردبه خور است، از آن استفاده کن. اما در زمانی که به آن نیازی نداری، آن را از کار بینداز و در سکوتی ژرف فرو برو، زیرا تنها در فضای آن سکوت است که خدا به دیدار تو می آید و تنها در آن سکوت است که از شکوه عظیم هستی آگاه می شوی. زندگی ناگهان چنان پرمعنا و پرمفهوم می شود که نمی توانی تصورش را بکنی. هر لحظه اش چنان گرانقدر میشود که نمی توانی از عهده شکرش برآیی.

                                                       

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت   توسط نویسنده 

نام کتاب: پرواز در تنهایی

نویسنده: باگوان شری راجنیش (اوشو)

مترجم: مجید پزشکی

انتشارات هودین

130 صفحه

گزیده هایی از کتاب:

 

ترسوها نمی توانند ساحل را ترک گویند و دین یعنی شهامت رهسپار شدن به ساحل ناشناخته ای که از این ساحل، نمی توان دیدش.

                                                        **********

آنگاه که خودآکاهی در تو جرقه زند، شگفت زده خواهی شد : سایه به سایه خودآگاهی، شادمانی خواهد آمد. با ژرف تر شدن خودآگاهی، شادمانی نیز ژرف ترخواهد شد. شادمانی پیامد خودآگاه شدن است.

                                                        **********

خدا، رقص و پایکوبی و آواز و ترانه است. خدا بر کسانی که غمگین و جدی هستند، ظاهر نمی شود. تو باید به پهناوری آسمان شوی و این، فقط در اوج شادمانی امکانپذیر است.

                                                        **********

ما منتظر می شویم تا کودکان به سن هجده یا بیست سالگی برسند سپس به آنها حق رای می دهیم، زیرا تا آن زمان، همه کس درخشندگی خود را از دست می دهد. همه احمق و کودن می شوند. آنگاه تو را یک بزرگسال می نامند.

                                                        **********

جامعه یکپارچه با قلب مخالف است، اما سر را نازپرورده می کند. سر را نظم و انضباط می دهد و تعلیم و تربیت می کند. جامعه قلب را ندیده می گیرد و از آن چشم پوشی می کند. زیرا قلب پدیده ای خطرناک است. سر یک دستگاه است. دستگاه ها همان گونه که هستند، خوبند، مطیع و فرمانبردار. از این رو سردمداران کلیسا، پدرها و مادرها همه به سر علاقه مندند. سر خوشایند همه هست. قلب برای وضع موجود، برای نظم و ترتیب جاری، برای مصلحتهای کذایی دردسرمی آفریند.

سر از راه منطق عمل می کند. می توان قانعش کرد. می توان هندو یا مسیحی اش کرد. میتوان کمونیست یا فاشیستش گرداند. با سر می توان همه کار کرد. تنها یک نظام آموزشی زیرکانه و راهکارهایی مکارانه لازم است.

قلب از راه عشق زندگی می کند و عشق را نمی توان در بند کشید. عشق اساساً سرکش است. هرگز به تکرارکهنه نمی پردازد. از این رو سر همیشه سنت گرا و محافظه کار است و قلب همیشه انقلابی و شورشی. تو فقط از راه قلب می توانی پیروز شوی. از راه عشق می توانی پیروز شوی نه از راه منطق.

                                                        **********

مردم، عاشق زندگی مرده، عاشق زندگی آرام و راحت هستند اما به بهای آن، شور و هیجان، ماجراجویی، ذوق و شوق را از کف می دهند. یادت باشد که نخستین اولویت و مقدم ترین چیز برای انسان هوشمند، جستجوی شادمانی است.

                                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت   توسط نویسنده 

گمان نمی کنم کسی بیشتر از من گوشت خورده باشد. من تنها  گوشت را غذا حساب می کردم. بیشتر خوراک من، ران سرخ شده، مغز، جوجه، ماهی و ... بود. تنها به گوشت اعتقاد داشتم. به آنها که گوشت و عرق و سیگار مصرف نمی کردند، می خندیدم. در بچگی، همه نوع بیماریهای کودکی را پشت سر گذاشتم. سپس رماتیسم، بی خوابی، یبوست، آنژین، نقرس، تصلب شرایین، پروستات، ورم سخت پاها و ناراحتی های بی شمار دیگر، من را به حالی انداخته بودند که در 53 سالگی، به لب گور رسیده بودم. اگر پس از قربانی دادن دو طفل بی گناهم عقلم به سرم نرسیده بود، اکنون استخوانهای من در گور پوسیده بودند. هنگامی که مرده خواری را کنار گذاشتم، در اولین روزها، تنها گاز فراوان و درد شدید در روده احساس می کردم. اصلا اهمیت نمی دادم در عوض در همان روز اول، سر درد، بی خوابی، ناراحتی های قلبی، سنگینی و ترشی معده تقریبا از بین رفت.

ایدز از میمون به انسان سرایت کرده، اما میمونها به خاطر ایدز، گرفتار مشکل نشدند. برای آزمایش، قدری گوشت یا خوراک سرخ شده به میمون بدهید،  سپس ببینید چگونه نفرت خود را از آن نشان می دهد.

شادروان صادق هدایت، در کتابش تحت عنوان فواید گیاهخواری می گوید: " انسان باید از میوه و نباتات خام زندگانی نماید. پختن یعنی خراب کردن و از حال طبیعی خارج کردن خوراکها ... که در آن زهرها تولید می شود و تندرستی ما را از بین می برد.

از امام علی (ع) نقل شده که  شکم هایتان را گورستان حیوانات نکنید.

در "کتاب دبستان"، یکی دیگر از کتابهای کهن ایرانیان نوشته شده: " نشود که یزدانیان بزرگ، دهان به گوشت آلایند."

لامارتین شاعر حماسه سرای فرانسوی می گوید:

" گوشت حیوانات، مانند شکنجه روحی فریاد می کشد و مرگ را در درون تولید می کند."

باهوش ترین دانشمندان جهان، گیاه خوار بوده اند و پرهیز ار گوشتخواری را به پیروان خود سفارش می کردند. برخی از آنها از این قرارند:

ادیسون، تولستوی، بوعلی سینا، افلاطون، فیثاغورث و ...

در پخته خواری، همین که غذا وارد معده شد، بدن مثل آنکه سم خارجی وارد آن شده باشد، حالت دفاعی به خود گرفته و سربازان خود را که همان لوکوسیتها باشند، بسیج نموده و برای این کار، مقداری هم انرژی مصرف می کند ولی ناتوان از دفاع می شود. برای همین است که پخته خوار، بعد از غذا خوردن، سنگین و کسل می شود و میل دارد بیفتد و از هرگونه فعالیت جسمی و فکری باز می ماند.  به قول معروف، شکم سیر دوست ندارد مطالعه کند. به عبارت دیگر، غذای پخته، به جای اینکه به انسان انرژی ببخشد و قوا را تجدید کند، مقداری هم از نیروی موجود مصرف می کند. در گیاه خواری اما پدیده لوکوسیتوز هضم وجود ندارد و با آنزیمهایی که فراوان در مواد غذایی وجود دارند، هضم بی دردسر و سریعی فراهم می شود و به هیچ وجه، نیازی به صرف انرژی و سنتز بیشتر آلبومین نیست.

بعضی افراد پس از شصت یا هفتاد سال مرده خواری، با قلب ضعیف و رگهایی آلوده و جوم گرفته به امید به دست آوردن سلامتی، متوسل به ورزشهای سنگین یوگایی و ... می شوند، روی سر می ایستند، معلق می زنند و خود را دچار سکته قلبی کرده و تلف می شوند. مانند قهرمانانی که در سنینن بیست و پنج یا سی سالگی، از قهرمانی می افتند و با بدن های ضعیف و قلبهای بیمار، میدان را ترک می کنند.

 اصولاً ورزش برای مرده خواران، منافعی در بر ندارد مخصوصا ورزشهای سنگین. یک زنده خوار، از نشستن لذت نمی برد، او می خواهد همیشه در حرکت باشد، قدم بزند، بدود، برقصد.

آنها که طاقت آورده با اراده محکم از پخته خوردن دوری می جویند و منحصرا غذای خام، مخصوصا سبزی و میوه تازه می خورند، تنها پس از یکی دو هفته، حالت تعادل جدیدی در بدن خود احساس می کنند که بر حسب موارد مختلف، کم و بیش از این قرارند:

محکم راه رفتن، رنگ با طراوت، از بین رفتن سردرد ها، تازه تر شدن چهره و پوست و بدنی بدون پف و خیز، خوش خلقی و نشاط زیاد، خستگی کمتر، نداشتن کسالت پس از غذا، مقاومت در برابر بیماری ها، عکس العمل ملایمتر در برابر سخنان و کارهای ناپسند دیگران، دیر رنجی و گذشت و ...

پخته خوار خیال می کند سنگینی و کسالت پس از غذا و احیاناً هفت هشت تا آروغ زدن امری است طبیعی. ممکن است روزهای اول، لذت غذاهای پخته را نداشته باشید و ترک عادت، ساعتی شما را ناراحت کند، ولی در عوض، بیست و سه ساعت دیگر را بی رنج و شاداب به سر می برید.

خام گیاه خواری، بافتهای بدن را جوان می کند. سلولهای کهنه و فرسوده کم کم از بین می روند و سلولهای تازه و جوان جای آنها را می گیرند.

ان سفید، برنج صاف شده، شکر، شیرینی جات و ... هر یک به تنهایی ضررشان کمتر از گوشت نیست.

زنده خواران، به علم پزشکی احتیاجی ندارند. اگر پزشکان و داروفروشان بفهمند که گناه مرگ چند صد نفر بر گردن هر یک از آنهاست، نه تنها از کار خود دست می کشند، بلکه تمام ثروت خود را برای پیشرفت زنده خواری فدا خواهند کرد. در 95 در صد موارد، احتیاج به عمل جراحی نیست ولی پول، خیلی خوب چیزی ست.

ضرر غذای مرده به مراتب بیش از ضرر سیگار و تریاک است چون یک بخش از سم سیگار و تریاک از راه ریه دفع می گردد ولی  سمومی که از غذاهای کشته شده تولید می شوند، تماما وارد خون انسان شده، مستقیما سبب بیماری و مرگ می گردند.

با زنده خواری،عوض اینکه شخص روز به روز به طرف پیری برود، روز به روز جوان تر می گردد.

دکتر آوانسیان می نویسد: کلیه بیماری ها نتیجه داخل کردن غذاهای پخته، مواد مرده و غیر طبیعی و سمی دیگر به بدن می باشد.

غذای مرده، سلولهای مریض و مفت خور و بی فایده بوجود می آورد و موجب چاقی غیر طبیعی می شود که مردم بی اطلاع،  آن را نیرومندی و قوت می پندارند. اصولا کلیه بیماری های انسان، تنها یک علت اساسی دارند و آن عبارت است از وارد کردن مواد مرده از قبیل:

کلیه غذاهای پخته، غذاهای حیوانی (زنده یا مرده)، داروهای شیمیایی، مواد مخدر، نوشابه های الکلی و غیرالکلی، دخانیات، شیرینی جات و مانند آنهاست. علاقه زیادی که یک مرده خوار در برابر غذای مرده احساس می کند، گرسنگی نیست بلکه اشتهای کاذب است که بدن معتاد در برابر مواد سمی احساس می کند. او شکم خود را با مواد کشته شده پر می کند تا احساس سیری نماید، در حالی که بدن وی از فرط گرسنگی واقعی می نالد.

بدن مرده خوار، از دو نوع سلول اصلی تشکیل شده است: سلولهای اصلی و سلولهای زاید. خوردن غذای زنده گیاهی، سبب ایجاد سلولهای طبیعی و سالم و متخصص می گردد حال آنکه خوردن غذای غیر طبیعی و مرده، سلولهای ناتوان و مریض و مفتخور بوجود می آورد. کلیه بیماری های انسانی، در این سلولهای زاید تمرکز یافته اند. بعضی اوقات وزن این سلولهای زاید در یک شخص، به 60 تا 70 کیلوگرم می رسد و این خود بیماری ای ست که این شخص در آغوش گرفته و با خود می گرداند و با سعی و کوشش فراوان آن را می پروراند و تغذیه می کند. وقتی بیماری تصمیم می گیرد از غذای طبیعی تغذیه کند، از روز اول، سلولهای زاید بدن او از گرسنگی، شروع بع مردن می کنند و سموم انباشته شده در بدن او حل شده و از بدن خارج می گردند. این در حالی ست که سلولهای اصلی بدن با بدست اوردن مقدار کافی غذای طبیعی، روز به روز افزایش می یابند و در نتیجه، غده ها و عضوهای بدن، فعالیت اصلی خود را از سر می گیرند. گاهی که از جلوی داروخانه رد می شوم، می خواهم فریاد بکشم و این بدبختها را از خطرات این کار بی خردانه آگاه کنم. سمومی که باید موزه ها را با آن پر کرد تا نسلهای آینده با وحشت به آن نگاه کنند. زیرا کلیه بیماری ها، به هر نوع و شکل هم که باشد، تنها یک علت دارد و مرده خواری ست و یک درمان اساسی و قطعی دارد و آن زنده خواری ست. غذای یک انسان باید از سلولهای زنده تشکیل شده باشد، اصولا غذای کشته شده، هیچ ارزش غذایی ندارد.

شیر، ماست، پنیر، کره و مانند آنها هیچ ارزش غذایی ندارند و تنها سلولهای بی ارزش را تغذیه می کنند. میکروبها تنها در این سلولهای بی ارزش اثر می گذارند. سلولهای اصلی بدن انسان که از غذای طبیعی بوجود می آیند، از میکروبها باکی ندارند، آنها می توانند میکروبها را خورده و هضم کنند. بنابراین در دنیای زنده خواران، بحث میکروب خاتمه می پذیرد.

مردم متمدن، هشتاد در صد غذای طبیعی را که از زمین بدست می آورند، بوسیله اتش جاهلانه نابود می کنند سپس می نشینند از کمبود مواد غذایی صحبت می کنند. اگر یک مرده خوار هفته ای یک خوشه انگور می خورد، همین یک خوشه انگور سلولهای او را تغذیه می کند و زنده نگه می دارد. اگر تنها گندم به صورت زنده مصرف شود، می تواند  پنج شش برابر جمعیت دنیا را تغذیه کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت   توسط نویسنده 

 

نام کتاب : دل به دریا بزن

نویسنده  باگوان شری راجنیش (اوشو)

مترجم : مجید پزشکی

انتشارات هودین

100 صفحه

دلنشین ترین آواز، آواز بی آوازخوان است. آواز آنگاه زیباست، که آوازخوان تو نیستی، بلکه خدا آوازخوان است. آنگاه که یک نی میان تهی هستی، هیچ مانعی درتو نیست و خدا بر تو می دمد. تو فقط باید مانع ایجاد نکنی و سد راه نشوی. اگر بگذاری خدا از راه تو جاری شود، زندگی چنان پرشکوه و باعظمت می شود که نمی توانی تصورش را بکنی. و هیچ چیز زیباتر از زمانی نیست که تو دیگر درمیان نیستی و خدا آزادانه از راه تو جاری می شود.

                                                        **********

به درون برو و عشق را پیدا کن، وقتی که پیدایش کردی، نثارش کن ضیافتی برپا کن !

                                                        **********

سکوت پیشه کن تا احساس کنی عشق خداوند از همه طرف بر تو جاری می شود. ناگهان به این آگاهی می رسی که از تو مراقبت میشود. تو را به حال خود رها نکرده اند.

                                                       **********

اگر از آسان گیری غافل بمانی، از سرخوشی غافل خواهی ماند. این دو، دو روی یک سکه اند. آسان گیر بودن، شرط اساسی سرخوش بودن است. همه چیز را یک سرگرمی تلقی کن. حتی باید مرگ را نیز بازی و سرگرمی تلقی کرد.

                                                        **********

زندگی یک نمایش بزرگ است. ما در شرق، آن را نمایش خدا میخوانیم. هیچ کس در این نمایش، نقش خود را جدی نمیگیرد. اگر ثروتمند هستی یا فقیر، آن را جدی نگیر. ما فقط نقش مان را در نمایش زندگی ایفا میکنیم. تا آنجا که می توانی، نقشت را به زیبایی ایفا کن اما پیوسته به یاد آور که همه چیز یک بازی است. .آنگاه که مرگ فرا رسد، آخرین پرده نمایش فرو می افتد و تمام بازیگران ناپدید میشوند. همه شان به انرژی کیهانی تبدیل می شوند. اگر با یاد داشتن این موضوع در دنیا زندگی کنی، از تمامی بدبختیها رها میشوی. بدبختی، نتیجه جدی گرفتن و شادمانی، نتیجه آسان گرفتن زندگی است.

                                                        **********

خورشید برآمده ولی ما با چشمانی بسته نشسته ایم.گشودن چشمها، کاری است بس آسان. به محض اینکه چشمانت را بگشایی، تاریکی ناپدید خواهد شد. خدا همیشه حاضر، در دسترس و آماده است تا تو را از عشق و شور و نشاط لبریز سازد. آماده است تا تو را غرق نعمت کند اما تو بسته هستی. آماده دریافت از خدا نیستی.

                                                        **********

همه چیز یک جشن الهی است. زنگی و مرگ، پیوند و جدایی، کودکی و جوانی و پیری ... . اگر همه چیز را جشن بگیری، یک ستایشگر واقعی، یک دیندار حقیقی می شوی.

                                                        **********

همیشه به یاد داشته باش که این لحظه، ممکن است تنها لحظه ای باشد که در اختیار داشته باشی و لحظه دیگر، وجود نداشته باشد. اگر چنین شود، همه زندگیت دگرگون می شود. چیزهای کوچک زندگی زیبا می شوند.  مادی و خاکی، مقدس می شود و عادی، خارق العاده.

                                                        **********

هیچ راهی برای ابراز شکرگزاری از خداوند وجود ندارد. موهبت او چنان عظیم است که ما لایقش نیستیم. او از روی بی نیازی خویش به ما بخشیده است. آگاه بودن از این نکته و احساس کردنش،، شادمانی می آفریند و از آن شادمانی، شکرگزاری از هستی به پا می خیزد.

                                                        **********

من به خدا و بهشت چندان علاقه مند نیستم، بلکه علاقه مند عشقم. زیرا کسی که بداند عشق چیست، ناگزیر می داند که خدا چیست و نه برعکس. اگر تو به خدا باور داشته باشی، ممکن است ندانی که عشق چیست. در حقیقت باوریافتگان به خدا بیشترین تنفر را روی زمین ایجاد کرده اند. هیچ کس دیگر تا این حد شرارت نیافریده است. و این ماجرا، قرنهاست که ادامه دارد. هیچ گناهکاری آنقدر گناه نکرده است که مقدس نمایان کرده اند.  انسان عاشق نمی تواند مدت زیادی دوری خدا را تاب آورد. حتی اگر بخواهد از خدا بگریزد، نمیتواند. او خدا را خواهد یافت.

                                                        **********

اگر در جستجوی شادمانی هستی، همه کس و همه چیز را غرق در شادمانی کن. اگر عشق می خواهی، عشق بورز. هستی خسیس نیست. با دست و دلبازی می بخشد. اما هستی زمانی می بخشد که تو قبلا بخشیده باشی و چند برابر آنچه را که تو بخشیده ای، باز پس می دهد.

                                                        **********

ما هر چه را که در خود بیافرینیم، دارای مرکز آهن ربایی می شود. میدانی از انرژی ایجاد می کند و در این میدان انرژی، اتفاقات روی می دهند. پس اگر به دنبال شادمانی هستی، باید هر قدر که می توانی شادی بیافرینی تا هزار برابر بیشتر از آن شادی، نصیب تو شود.

                                                        **********

شادمانی، موسیقی است و زمانی نواخته می شود که تمام اجزای تو، یعنی بدن، ذهن و قلب و وجودت با هماهنگی کامل عمل کنند. آنگاه زندگی تو، یک همنوازی (ارکستر) می شود. تو معمولاً از سر و صدایی در هم و برهم پر هستی، نه از یک موسیقی هماهنگ. بدنت میل و آرزوهای خود را فریاد می زند. فقط به فکر رفع نیازهای خود است. ذهنت پیوسته بر هوسها و جاه طلبی های خود پافشاری می کند. هیچ توجهی به قلب ندارد.

خودآگاهی رهبر ارکستر می شود و اندک اندک بخشهای مختلف وجودت را به هماهنگی با یکدیگر ترغیب می کند. پس تمام انرژی ات را صرف خودآگاهی کن و مراقبه گر شو تا آن موسیقی شورانگیز نواخته شود.

                                                        **********

هستی به این دلیل بی تفاوت به نظر می رسد که ما عشق نمی ورزیم، یکنواخت و خسته کننده هستیم. اگر به هرچه هست ،به رودخانه، به کوه، به ستارگان، به انسانها، به حیوانها عشق بورزی، و با همه هستی، گرم و صمیمی شوی، هستی با تو گرم و صمیمی می شود. تو هر چه باشی، هستی برای تو همان گونه هست.

                                                        **********

بیاموز که دوباره همچون یک کودک بخندی، آگاهانه و از ته دل بخند. اگر چنین کنی، با اتفاقی شگرف روبرو می شوی. وقتی تو از ته دل بخندی، از خود بیخود می شوی و در این حالت بیخودی ست که می توانی خدا را بشناسی.

                                                        **********

زندگی را تا آنجا که می توانی آسان بگیر. زندگی را هر قدر آسانتر بگیری، روشنی بیشتری می یابی. هر قدر زندگی را آسانتر بگیری، از نور سرشارتر می شوی.

                                                        **********

زمانی که خطر کنی و دل به دریا بزنی، آنگاه هوش و خردی فراوان از تو فوران می کند. همچون یک شمشیر، تیز می شوی. اما مردم هرگز خطر نمی کنند. شمشیرشان روز به روز بیشتر زنگار می زند. آیینه وجودشان، گرد و غبارمی اندوزد. یگانه راه ممکن، زندگی در حرارت صد درجه است. زیرا در این درجه تبخیر صورت می گیرد و "خود" تو از میان بر می خیزد.

                                                        **********

آرامش همچون گل است. گلها از جایی ناشناخته و اسرارآمیز پدید می آیند، اما همیشه می آیند. تلاش کن و اطمینان داشته باش که وقتی موقعش برسد، گلها خواهند آمد. برای محمد، برای مسیح، برای بودا نیز چنین شد.

خدا هیچ سوگلی ندارد !

                                                        **********

شاد بودن، عین دینداری و غمگین بودن، عین بی دینی است. شاید شیطان، این مردم را فریفته است. خدا فقط می تواند سرور و شادمانی باشد. پس شادمان باش و بگذار شادی ات، عبادت شود.

                                                        **********

از نشستن بدون دلیل و انگیزه در سکوت، لذت ببر. در سکوت نشستن، نفس کشیدن، وجود داشتن، گوش دادن به پرندگان یا به تماشا نشستن تنفست. اندک اندک رایحه ای تازه از تو برخواهد خاست. آن رایحه، آن توازن، آن آرامش، آن سکون، همان مراقبه است.

                                                        **********

قصد من آن است که انسان دوباره در زمین ریشه بدواند تا جانی دوباره بیابد. تا پر برگ و پرگل و سبز شود. تو تا زمانی که گل ندهی، ناخوشنود می مانی. یک درخت زمانی کامروا می شود که گل بدهد. انسان نیز این گونه به کامروایی می رسد. شکوفایی گلهای عشق، شادی، رهایی، خرد. تنها شکوفایی این گلها به تو احساس کامروایی می دهد و انسانی که به کامروایی رسیده است، هیچ گاه غمگین نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت   توسط نویسنده 

 

فرزانه هر روز در سفر است

بدون اینکه خانه اش را ترک کند

 

هر اندازه مناظر مقابلش باشکوه باشند

به آرامش او خدشه ای وارد نمی سازد

 

اگر در وجودتان تزلزلی ایجاد شود

ارتباط با ریشه خود را از دست می دهید

 

اگر اجازه دهید ناآرامی به وجودتان رخنه کند

ارتباط با اصل خود را از دست می دهید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت   توسط نویسنده 

اگر می خواهید پر باشید

خالی شوید

اگر می خواهید همه چیز از آن شما باشد

هیچ نخواهید
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت   توسط نویسنده 

 

وقتی کشور دچار آشوب می شود، میهن پرستی رونق می گیرد

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت   توسط نویسنده 

آرزوها، موجب پژمردن دل می شوند

فرزانه در جستجوی رضایت خاطر نیست

نه در جستجوست

نه انتظار می کشد

او حاضر است،

 آماده برای خوش آمد گویی به هر چیز

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت   توسط نویسنده 

 

در کار، آن چیزی را انجام دهید که از آن لذت می برید

در زندگی خانوادگی، همیشه در دسترس و حاضر باشید

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت   توسط نویسنده 

 

خوب

همانند آب است

بدون تلاش

 همه چیز را سیراب می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت   توسط نویسنده